تبليغاتX
سایه روشن

ستار


آقای حسن ستارپور در بیست و هشتم آبان ماه سال 132۸ شمسی در تهران متولد شد . وی از همان دوران کودکی چالاک و خوش قریحه بود.در آن روزگار در محله شهباز تهران زندگی می‌کرد. به زمینه‌های مختلف ورزشی و هنری بسیارعلاقه مند بود و خصوصا به فوتبال علاقه زیادی داشت و در تیمهای فوتبال بازی میکرد حتی بعدها در جوانی و میانسالی نیز علاقمند و پیگیر فوتبال بود و حتی کاپیتان تیم فوتبال هنرمندان نیز گردید.در زمینه‌های هنری نیز همچون ورزش بسیار فعال بود. ستار تحصیلات خود را در دبستان و دبیرستان اقبال به اتمام رساند  سپس در رشته اقتصاد بین المللی از مدرسه عالی بازرگانی موفق به اخذ مدرک لیسانس شد.(به گفته خودش 5واحد درسی‌اش باقی ماند و نتوانست مدرک لیسانس را اخذ کند.)

استعداد ذاتی ستار صدای دلنشین و تسلط و مهارت او در موسیقی سنتی و پاپ ایرانی به او کمک کرد و او را به یکی از محبوب‌ترین چهره‌های تاریخ موسیقی ایران تبدبل نمود. شهرت و محبوبیت ستار در سن 22 سالگی با خواندن ترانه‌ی خانه به دوش که بر اساس سریال خانه به دوش( مراد برقی ) به کارگردانی و بازیگری پرویز کاردان بود آغاز گشت و آن چنان اوج گرفت که نام او را برای همیشه در تاریخ موسیقی ایران جاودانه کرد. ستار از خوانندگان معروف بسیاری از برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی شد و جز خوانندگان خانواده‌ی سلطنتی ایران گشت. وی بیش از 2۷0 آهنگ و ترانه اجرا نموده است که بسیاری از آنها در زمره‌ی آثار ماندگار موسیقی ایران است به عنوان مثال می‌توان به ترانه‌های گل سنگم،شازده خانم،همسفر،گل پونه و صدای بارون اشاره کرد.

یکی از افتخارات زندگی هنری ستار این است که از بخش روابط عمومی انستیتوی بین المللی عالیه (IFSI) شاخه‌ مطالعات معاصر به پاس تلاش و هنرمندی در عرصه‌ موسیقی به خصوص موسیقی ایران موفق به دریافت دکترای افتخاری رشته‌ موسیقی شد .

زندگی خصوصی

ستاردوبرادر و دو خواهر دارد. برادر بزگتر او یک پسر،خودش یک دختر و برادر کوچکش دوپسر و یک دختر دارد. خواهر بزرگ او ازدواج نکرده و خواهر کوچکش دو دختر دارد.

ستار در سال 1978 میلادی به ایالات متحده ی امریکا مهاجرت کرد و در لس آنجلس ساکن شد. سپس با خانمی که دو دختر5و8ساله( شینا و شیدا) داشت ازدواج کرد و پس از مدتی ستار پدر دختر دیگری به نام شیلا گشت .

ستار، ستاره بزرگ و درخشان موسیقی ایرانی همچنان دلنشین می خواند و با هنرمندی کم نظیرش جلا دهنده دل طرفداران دهها میلیونی خویش است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:21  توسط somy | 
مهستی



مهستی با نام واقعی «خدیجه (افتخار) دده‌بالا» در25 آبان 1325 در تهران بدنیا آمد.
از خوانندگان موسیقی اصیل و همچنین
پاپ ایرانی است.پرویز یاحقی استعداد خوانندگی او را در نوجوانی کشف کرد. خواهر او هایده نیز یکی از بزرگ‌ترین خوانندگان موسیقی پاپ ایران است. هایده از مهستی بزرگ‌تر بود اما مهستی زودتر از خواهر خود پا در وادی هنر گذاشت. وی نام خود را از مهستی گنجوی شاعر ایرانی وام گرفته بود. 

شروع خوانندگی
شروع کار مهستی در سن ۱۷ سالگی
برنامهٔ گلها برنامه شماره ۴۲۰ و با خواندن ترانه‌ای به نام «آن که دلم را برده خدایا» ساختهٔ بیژن ترقی در سبک موسیقی کلاسیک ایرانی بوده‌است. اما پس از طی زمان و همراه با گرایش عمومی برای موسیقی پاپ بخصوص در دوران پس از انقلاب اسلامی ایران آهنگ‌هایی نیز دراین سبک اجرا نمود.از او با عناوینی چون بانوی آواز گلها و دلها یاد می‌شود. وی کمی پیش از انقلاب از ایران خارج شد ابتدا به انگلستان و سپس برای همیشه به آمریکا رفت و تا زمان مرگ در آن کشور زندگی می‌کرد. بیشتر آثاری که او پس از انقلاب اجرا کرد در قالب ترانه‌های پاپ بود.

در سال ۲۰۰۵ میلادی، آکادمی جهانی هنر،ادبیات و رسانه در لس آنجلس از وی برای بیش از چهل سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آورد.

با گروه کثیری از ترانه‌سازان ایرانی در سبک‌های گوناگون از پرویز یاحقی و علی تجویدی و اسدالله ملک گرفته تا انوشیروان روحانی، صادق نجوکی، محمد حیدری و منوچهر چشم‌آذرو با ترانه سرایانی چون بیژن ترقی، تورج نگهبان، لیلا کسری(هدیه),هما میرافشار,همایون هشیارنژاد و ژاکلین همکاری داشت. بیشتر کارهای او در حدود شصت اثر ازجهانبخش پازوکی است.در اواخر و آلبوم آخر (از خدا خواسته) نیز شادمهر عقیلی عهده‌دار موسیقی و تنظیم کار با ترانه‌هایی سروده مریم حیدرزاده بوده‌است. از وی بیش از ۳۵ آلبوم برجای مانده‌است.

 

زندگی خصوصی
مهستی دوبار ازدواج کرد، ولی هر دوی ازدواج‌ها منتهی به طلاق شده‌است. از ازدواج اول با کورس ناظمیان صاحب دختری به نام سحر است. ازدواج دوم ایشان هم با بهرام سنندجی صاحب کارخانهٔ کفش بوده‌ است. مهستی از تنها دختر خود دو نوه به نام‌های ناتاشا و ناتالی دارد.

دوران بیماری
مهستی تا حدود چهار سال بیماری خود را از اطلاع عامه مردم پنهان نگاه داشته بود. اما تحت شیمی درمانی خفیف قرار گرفته بود. پزشکان به او هشدار داده بودند که در صورت مداوا با دز بالاتر که مورد نیاز، شرایط وی می‌باشد، امکان ایجاد مشکل در صدای او وجود خواهد داشت. با این وجود در نوروز ۱۳۸۶ که قرار بود کنسرتی در دبی انجام دهد. به علت ظهور مجدد علایم بیماری، در بیمارستانی در آن شهر بستری شد و فوراً به لس آنجلس بازگشت و در برنامه تلویزیونی در مصاحبه با نادره سالار پور، دختر برادر خود، به همراه با پزشک خانوادگی، حضور پیدا کردند و اعلام کردند که به بیماری سرطان مبتلاست و باید پرتو درمانی شود. بدین منظور پس از انجام مداوا به همراه دخترش به شمال کالیفرنیا رفت.

مرگ مهستی
وی در روز دوشنبه چهارم تیرماه سال
۱۳۸۶ خورشیدی در ساعات اولیه روز (۷:۵۲بامداد) و به علت بیماری سرطان روده بزرگ در سنتاروزای کالیفرنیا درگذشت. از وی بیش از ۳۵ آلبوم برجای مانده‌است.
پیکر وی پس از انتقال از شمال
کالیفرنیا، در ساعت ۱۲:۳۰ روز جمعه ۸ تیر در گورستان وست وود مورچری در لس آنجلس با رعایت آداب اسلامی، در کنار مزار خواهر خود هایده و مادرشان، به خاک سپرده شد و هزاران نفر و از جمله هنرمندان برجسته ایرانی مقیم خارج از کشور و جمشید دلشاد نخستین شهردار ایرانی در ایالت کالیفرنیا در مراسم خاکسپاری وی شرکت کردند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:41  توسط somy | 





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:14  توسط somy | 

شهیار قنبری


در 6 مرداد ماه سال 1329 در تهران متولد شد . پدرش حمید قنبری هنر پیشه تئاتر ، خواننده و دوبلر معروف صدای جری لوئیس بود.
شهیار قنبری ترانه سرایی را از پانزده سالگی آغاز کرده است. وی در دهه 60 به انگلیس سفر کرده ودر سال 1968 در گروهای موسیقی پاپ شرکت می کند.در تظاهرات اعتراض به جنگ ویتنام ، سال 1968 در لندن شرکت کرده و از آن پس بی تردید ترانه سرایی را بر می گزیند.
پس از بازگشت به ایران کارش را با نوشتن برای هفته نامه های مختلف و خبرنگاری آغاز کرد و در عین حال برای رادیو تهران برنامه ی آوای موسیقی (پیرامون rock and roll و(pop  تهیه کرد. فعالیت وی در تلویزیون با گویندگی و ترانه نویسی برای برنامه ی تلویزیونی زنگوله ها (کشف صداهای تازه در تلویزیون) در کنار شادروان واروژان ، پرویز اتابکی ، بابک افشار ، اسفندیار منفردزاده ، ایرج جنتی عطایی ، ابراهیم حامدی و تورج نگهبان و منوچهرسخایی تهیه کننده ی آن برنامه آغاز شد.
شروع فعالیت ترانه سرایی او در سال ١٣٤٨یعنی در هجده سالگی با ترانه ی ستاره آی ستاره و دیگه اشکم واسه من ناز می کنه با صدای گوگوش در استودیو طنین بود.در نوزده سالگی فعالیتش را گسترش داد و ترانه های بسیاری را برای گوگوش داریوش، ابی ، فرهاد و خواننده های مشهور آن زمان سرود که قصه ی دو ماهی ، بوی خوب گندم ، مرد تنها، قصه بره وگرگ، حرف ، نفس،هجرت، جمعه، هفته خاکستری،نیاز، سقوط ، همیشه غایب، نفرین نامه،نجواها،آوار و اگه بمونی و نون و پنیر و سبزی از آن جمله اند.شهیار در ایران پیش از انقلاب نخستین مجموعه شعر خوانی خود به نام "یک دهان آواز سرخ " را منتشر کرد.

شروع کار:

شهیار قنبری ترانه سرایی را از پانزده سالگی آغاز کرده است. وی در دهه 60 به انگلیس سفر کرده ودر سال 1968 در گروهای موسیقی پاپ شرکت می کند.در تظاهرات اعتراض به جنگ ویتنام ، سال 1968 در لندن شرکت کرده و از آن پس بی تردید ترانه سرایی را بر می گزیند. پس از بازگشت به ایران کارش را با نوشتن برای هفته نامه های مختلف و خبرنگاری آغاز کرد و در عین حال برای رادیو تهران برنامه ی آوای موسیقی پیرامون rock and roll وpop  تهیه کرد. فعالیت وی در تلویزیون با گویندگی و ترانه نویسی برای برنامه ی تلویزیونی زنگوله ها (کشف صداهای تازه در تلویزیون) در کنار شادروان واروژان ، پرویز اتابکی ، بابک افشار ، اسفندیار منفردزاده ، ایرج جنتی عطایی ، تورج نگهبان و منوچهرسخایی تهیه کننده ی آن برنامه آغاز شد.

ترانه سرایی:

شروع فعالیت ترانه سرایی او در سال ١٣٤٨یعنی در هجده سالگی با ترانه ی ستاره آی ستاره و دیگه اشکم واسه من ناز می کنه با صدای گوگوش در استودیو طنین بود.در نوزده سالگی فعالیتش را گسترش داد و ترانه های بسیاری را برای گوگوش داریوش، ابی ، فرهاد و خواننده های مشهور آن زمان سرود که قصه ی دو ماهی ، بوی خوب گندم ، مرد تنها، قصه بره وگرگ، حرف ، نفس،هجرت، جمعه، هفته خاکستری،نياز، سقوط ، هميشه غايب، نفرين نامه،نجواها،آوار و اگه بمونی از آن جمله اند.شهیار در ایران پیش از انقلاب نخستین مجموعه شعر خوانی خود به نام "یک دهان آواز سرخ " را منتشر کرد.

فعالیت سینمایی و تئاتر:

شهیار در کودکی در فیلم چهره آشنا به همراه پدر ظاهر می شود و پس از آن در سال ١٣٥٥ در فیلم خانه خراب ساخته ی نصرت کریمی و پس از آن در فیلم شام آخر ساخته ی خود شاعر به همراه مرحوم فنی زاده ایفای نقش کرد.او در آن سال ها دو نمایش نامه به نام های برادران علمی و غزلنمایش نیز نوشت . پس از آن به همراه سیمین بهبهانی ، فریدون مشیری ، یدالله رویایی و عماد خراسانی به عضویت شورای ترانه های روز ایران در آمد.در اواخر دهه ی پنجاه فیلم موزیکال پاییز، ایستگاه آخر را با بازی مرحوم پرویز فنی زاده و ایرن نویسندگی و کارگردانی کرد که پخش آن با شروع انقلاب میسر نشد

پس از انقلاب:

شهیار در سال 1359 پس از پیروزی انقلاب به فرانسه مهاجرت کرد و در طی این مدت فعالیت خود را ادامه داد.سالها بعد در فرانسه دومین آلبوم خود که در ایران ضبط شده بود به نام "پیشمرگانه ها " یا "اگر همه شاعر بودند " را منتشر کرد و پس از آن " صدای درخت بی زمین ". غربت مکانی می شود برای اوج این نازنین و واژه پشت واژه سبز می شود و کارنامه ای رقم می خورد که می توان سالها به آن بالید. شهیار پس از سالها اقامت در فرانسه در دهه ی 90 به شهر فرشتگان LA در آمریکا می رود تا غزل نمایش " نون و پنیر و سبزی " را در کنسرت ابی و داریوش به صحنه ببرد.کاری متفاوت با بازی تنها فرزندش " لرکا " . انتشار آلبوم " قد غن " در اوایل همین دهه روی می دهد. سپس دو مچموعه به نام های "شناسنا مه 1 " و "شناسنا مه 2 " که مجمو عه ای است از تمام ترانه های نوشته شده توسط شهیار با صدای گوگوش به همراه مروری بر سالهای دور ترانه با کلام شهیار و سپس " سفرنامه" منتشر می شود.مجموعه ای متفاوت و زیبا. پس از چند سال کاری دیگر به نام "برهنگی" انتشار می یابد . یک روز پس از فاجعه ی 11 سپتامبر در نیویورک "دوستت دارم ها" را به قربانیان پیشکش می کند و پس از آن یک مجموعه ترانه خوانی به نام " Rewind Me in Paris " که این مجموعه ،همه ی وجود این نازنین را در سال ها تلاش بی وقفه ، به ترانه خانه پیشکش می کند. مجمو عه ای بی نظیر به زبان های انگلیسی و فرانسه.لازم به ذکر است که آخرین کار مشترک شهیار و گوگوش آلبوم مانیفست است که این آلبوم با استقبال گسترده ی مردم می رود که شروعی باشد بر تحول موسیقی و ترانه در سال های غربت.در این آلبوم 8 ترانه از شهیار با صدای جاودان گوگوش وجود دارد که مورد توجه دوستداران گوگوش و شهیار قرار گرفته است. شهیار قنبری به زبان فرانسه مسلط است و در دو آلبوم اخیر خود نیز ترانه‌هایی به زبانهای انگلیسی و فرانسه اجرا کرده است و تا کنون سی و هفت سال است که در عرصه ی ترانه سرایی فعالیت می کند و به نقل از وی: هنوز و همچنان،شعر خوردن،شعر نوشیدن،شعر بويیدن، شعرگريستن، شعر خنديدن، شعر خوابيدن و شعر نفس کشيدن،تنها کسب و کار من است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:19  توسط somy | 

يک بعدازظهر تابستاني در پشت صحنه فيلم «بي پولي» ساخته «حميد نعمت الله»


«حميد نعمت الله» که در فيلم هاي «ضيافت» و «مرسدس» دستيار مسعود کيميايي بوده و با ايرج قادري در فيلم «مي خواهم زنده بمانم» همکاري کرده است شهريور 81 اولين فيلم بلند سينمايي اش به نام «بوتيک» را با فيلمنامه يي نوشته خودش و با حضور بازيگراني چون محمدرضا گلزار، گلشيفته فراهاني، حامد بهداد، رضا رويگري، افسانه چهره آزاد و تعداد زيادي از بازيگراني که تا پيش از آن هيچ نقطه درخشاني در پرونده کاري شان نداشتند جلوي دوربين برد؛ «گلزار» که به جز قيافه خوبش به بي استعدادي شهره بود در اين فيلم با چهره سرد و آشفته اش درخشيد. گلشيفته فراهاني 17ساله که «درخت گلابي» را بازي کرده بود با «بوتيک» ستاره نوجوان سينما و محبوب نسل سومي ها شد.

آدم بي پول عين آدم عملي مي مونه...
طبقه هفتم ساختمان کمال الدين بهزاد در تقاطع خيابان 16 آذر و بلوار کشاورز. لوکيشن هاي بوتيک را يادتان است. خانه مجردي جهانگير (گلزار) و رفقايش که قديمي و بي در و پيکر بود يا خانه مهرداد (حامد بهداد) و زن 10 سال بزرگ ترش (چهره آزاد) که آن هم قديمي و به هم ريخته بود. خانه اتي (گلشيفته فراهاني) هم که اصلاً توي قبرستان بود. فقط خانه شاپوري (رضا رويگري) لوکس و مرتب بود که اتفاقاً شخصيت منفي فيلم هم بود. انتخاب لوکيشن ها در بوتيک از اين نظر واقعاً شاهکار بود.
حالا در اتاق هاي تودرتوي اين ساختمان قديمي، نعمت الله سکانسهاي مربوط به دفتر «منصور» يکي از دوستان نزديک «ايرج» را با بازي امير جعفري جلوي دوربين مي برد. روي برگه يي که روي ديوار سالن چسبانده اند اين موارد نوشته شده؛ روز- داخلي- دفتر منصور، بازيگران؛ بهرام رادان (ايرج)، امير جعفري (منصور)، فرهاد شريفي (دولتشاهي)، بابک حميديان (شاهرخ)، سيامک انصاري (بهروز)، علي سليماني (رحيم)، نادر فلاح (احمد رنجبر)، وحيده دلجو (منشي) و مقابل هر يک از اسامي ساعت حضور و گريم شان را قيد کرده اند که اکثراً از 30/6 صبح حاضر شده اند. يکي از اتاقهاي نسبتاً بزرگ واحد هفت را به عنوان دفتر کار منصور طراحي کرده‌اند. روي در و ديوار اتاق انواع تابلوهاي تبليغاتي کرم هاي ضدآفتاب و لوازم آرايشي و بهداشتي به چشم ميخورد و داخل قفسه هاي دور تا دور اتاق نيز پر است از شامپو و کرم پودر و ادوکلن و لوازم آرايشي. ظاهراً منصور کارش پخش و فروش لوازم آرايشي آن هم از نوع مارکدار و خارجي اش است و اين اتاق پررنگ و لعاب هم دفتر کار اوست که محل تردد شرکا و رفقايش از جمله «ايرج» است که ظاهراً بر سر مسائل مالي با هم به مشکل برخورده اند. عليرضا زرين دست دوربين اش را داخل دستشويي آپارتمان قرار داده و نعمت الله با «رادان» و «جعفري» ديالوگ ها و حس ادا کردن آنها را مرور و تمرين مي کند. ظاهراً در اين صحنه ساعت نسبتاً گران قيمت «ايرج» درون چاهک توالت افتاده و «منصور» کمک مي کند که آن را بيرون بياورد.

در همان حين نيز ديالوگ هايي نسبتاً طولاني بين شان رد و بدل مي شود.

ايرج با لحني شاکي و دلخور رو به منصور؛ بيا، درش بيار...

(منصور در حالي که مي خواهد ايرج را آرام کند به سمت دستشويي رفته و در را مي بندد.)

ايرج که همچنان عصباني است، مي گويد؛ منصور يه ميليون منو که برا ژاپن رفتنت بليت گرفتمو هم بايد پس بدي ها... عوض پول مواد قرضتو بده، چکي رو که اون سال بهم دادي رو بذارم اجرا؟ آره...

منصور؛ بيا اينور... (آهسته حرف مي زند) من که مي دونم اوضاعت به هم ريخته... ايرج متحير او را نگاه مي کند.
منصور؛ مي دونم نمي خواي کسي بفهمه...

اشاره به دفتر مي کند؛ پاشو روزا بيا اينجا... اينجا من دارم با اين بابا(دولتشاهي) بعد اينکه مغازه تو ايران زمينو از دستم درآوردن اينجارو با هم اجاره کرديم، جواب نداد. اما زد صاحابش مرد. ديگه ما اجارش از گردنمون باز شد. نقد بدن مفت دست ماس. بيا اينجا تلپ شو کسي آمارتو نگيره، تو بيکاري مي خواي کسي نفهمه، منم هم بيکارم هم يه ذره خلاف مي کنم مي خوام کسي نفهمه... آدم بي پول عين آدم عملي مي مونه... فرق نداره... جفتشون دستشون رو بشه رسوان، رسوايي هم که رسوائيه...
منصور در حين اينکه دارد جملات آخرش را مي گويد ساعت را هم از درون چاهک توالت بيرون مي آورد و به همراه ايرج که از ديدن ساعتش در آن وضعيت مشمئزکننده حسابي چندشش شده از دستشويي بيرون مي آيند. البته ناگفته نماند امير جعفري و بهرام رادان هم براي اينکه زودتر از شر اين سکانس ناخوشايند خلاص شوند با دقت و تمرکز کافي ديالوگ هايشان را (که بخش عمده آن مربوط به شخصيت منصور است) ادا کردند و با کمترين برداشت براي گرفتن صحنه بعدي آماده شدند.
در فرصتي که پيش مي آيد «بهرام رادان» نقشش در «بي پولي» را خيلي دوست دارد و در يک جمله درباره خود فيلم مي گويد؛«بي پولي درد مشترک و جهانشمولي است، اميدوارم فيلم اش هم داراي مخاطبان فراگيري باشد.

شکار پشه ها مقابل لنز
براي ضبط صحنه بعدي «رادان» لباسهايش را عوض کرده و با تي شرت و شلوار راحتي آماده بازي ميشود. «امير جعفري» هم با همان تي شرت و شلوار لي اش که فقط پايين اش را به بيرون تا کرده ديالوگ هايش را تمرين مي کند. ظاهراً در اين سکانس هم «رادان» ديالوگ چنداني ندارد و مثل صحنه قبلي «امير جعفري» بيشتر حرف مي زند. قضيه از اين قرار است که «ايرج» به حرف «منصور» گوش کرده و براي اينکه کسي به قضيه بيکاري او پي نبرد روزها به دفتر رفيق اش مي آيد. در اين صحنه «رادان» و «جعفري» با بي حوصلگي روي قاليچه يي که کف دفتر انداخته شده نشسته اند، البته «رادان» بالشي هم زير سرش گذاشته و دراز کشيده است و «جعفري» که مشغول جمع کردن لوازم آرايشي ريخته شده روي قاليچه است از وضعيت به وجود آمده براي خودشان حسابي شاکي است و با رفيق اش درددل مي کند.
زرين دست که به قول خودش آمادگي اش زبانزد خاص و عام است با حرارت خاصي اعلام آمادگي مي کند و «نعمت الله» از «رادان» و «جعفري» مي خواهد يک بار ديگر حرکات و ديالوگ هايشان را تمرين کنند. در همين حين «زرين دست» به بهرام رادان مي گويد همين طور که درازکشيده ای سرت را نزديک دوربين بياور. «رادان» وقتي سرش کاملاً زير لنز دوربين قرار مي گيرد به زرين دست مي گويد؛ آندوسکوپي است و زرين دست هم که ظاهراً در فکر انجام يکي ديگر از حرکات جادوگرانه اش است، مي گويد؛ بله آندوسکوپي است. بعد از چند بار تمرين ضبط نهايي انجام مي شود که البته پس از چند برداشت مورد تاييد «نعمت الله» قرار مي گيرد. با اينکه همه ديالوگ هاي اين صحنه برعهده امير جعفري است و اداي آنها در يک پلان طولاني کار دشواري است اما او به واسطه بازي در صحنه تئاتر به خوبي از عهده نقش اش برمي آيد و قدرت بازيگري اش را به رخ ميکشد.
(منصور در حالي که کلافه و ناراحت است يک به يک ادوکلن ها و لوازم آرايشي ريخته شده روي قاليچه را داخل کيسه نايلوني بزرگي مي اندازد و در همان حين با ايرج که روي زمين دراز کشيده و کلافه تر و دمغ تر از اوست حرف مي زند.)
منصور؛ صددفعه به اين دولتشاهي گفتم بابا تو اين دفتر منشي نمي خوايم، حرف گوش نمي کنه که، ورداشته منشي آورده اينجا، پولم نداريم بهش بديم، خب اونم حق داره شکايت کنه...
بعد از ميان وسايل ريخته شده روي زمين سشوار سفيدرنگي را برمي دارد و مي گويد؛ اينا سشواراي خوبين، اين آخريشه...
و ادامه مي دهد؛ اي بابا عصري بايد با سيمين و بچه ها بريم خونه خواهرش تو ميني سيتي، فقط 10 هزار تومن پول آژانسمون مي شه... اي خدا ما رو از اين فلاکت نجات بده.
بعد ادوکلن چارلي را برمي دارد و کمي از آن را در هوا پخش مي کند و مي گويد؛ يادش بخير ادوکلن چارلي، ايرج جون يادت مياد اينارو، قديما اينا واسه خودشون برو بيايي داشتن، اون ژيگول شيطونا مي زدن...
(ايرج با بي تفاوتي از روي بالش نيم خيز مي شود و ادوکلن را از منصور مي گيرد و کمي از آن را به روي لباسش مي زند.)
منصور دوباره به حرف هايش ادامه مي دهد؛ دختر
منشي يه ساکت شده، حتماً داره گريه مي کنه، هر وقت گريه مي کنه ساکت مي شه، کلاً خيلي گريه مي کنه... آخي طفلکي...
بعد رو به ايرج مي گويد؛ بده من ادوکلن رو، همين يه دونه مونده... ايرج همچنان به رو خوابيده و با يک پشه کش باتري دار که شبيه چوب بدمينتون است دارد پشه ها و مگس هاي دوروبرش را قلع و قمع مي کند.
براي گرفتن صحنه شکار پشه ها يکي از افراد پشت صحنه مقداري کاغذ ريز را درون چوب پشه کش مي ريزد که با تکان دادن آن صدايي شبيه به ترکيدن پشه ها و مگس ها به گوش مي رسد. «زرين دست» از «رادان» ميخواهد چند بار دستگاه پشه کش را زير لنز دوربين اش به چپ و راست تکان بدهد تا موقعيت سردرگمي و مسخره اي را که ايرج و منصور در آن گرفتار شده اند به تصوير بکشد که ظاهراً خيلي هم جذاب از کار درمي‌آيد و با تشکر از «رادان» رضايت خودش را اعلام مي کند.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:5  توسط somy |